
|
آیا مایلید به افكار كسی كه در كنار دستتان نشسته است پی ببرید؟ اگر با افراد زیادی مواجه شده باشیم میتوانیم بسیاری از افراد را حتی از نوع صحبت كردنشان بشناسیم. اما این شناخت در مواجه حضوری با دانستن بسیاری از حالات ثابت شده در علم روانشناسی بهترین فرهنگ نامه آدمشناسی را برایمان میگشاید. با شناخت بیشتر افراد، ارتباطمان جهت دار میشود و در مدت كوتاهی خواهیم توانست كه به هدف مورد نظر از این آشنایی و ملاقات نزدیك شویم. ایجاد رابطه صحیح باعث رشد عزت نفس در انسان میشود و ارتباط ما با خودمان و اطرافیان تقویت میشود. هر چه بهتر و كاملتر با خود و دیگران ارتباط برقرار كنیم، احساس موفقیت از ایجاد یك ارتباط صحیح و دوستانه ما را زودتر به هدفهایمان میرساند و باعث تعالی افكار و رفتارمان در زندگی میشود. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 17:17 توسط پارسا |
به طور میانگین، همه مردم جهان، روزی دو مرتبه دروغ میگویند. برخی افراد، دروغگوهای خوبی نیستند و زود لو میروند اما برخی دیگر دروغگوهای قهاری هستند. + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 11:20 توسط پارسا |
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . ! + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 17:11 توسط پارسا |
ه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود! + نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 21:47 توسط پارسا |
تو این دنیای نامرد.... یه پسر نابینا بود که به دختری دلبسته بود....! پسره خیلی اون دختر رو دوست داشت و به اون می گفت : اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم...! یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره... پسره وقتی که تونست عشقش رو ببینه دید که دختره هم نابیناست... به دختره گفت : دیگه نمی خوامت و از پیش من برو....! دختره وقتی که داشت می رفت... لبخند تلخی زد و با اشک به پسره گفت : (( مواظب چشمای من باش)) + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 12:56 توسط پارسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 16:37 توسط پارسا |
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم . + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 18:40 توسط پارسا |
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم، شاید این است دلیل تنهایی مان... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 10:5 توسط پارسا |
برخی خانمها مثل چی هستند؟؟؟؟
خانمها مثل رادیو هستند هرچی می خواهند می گویند ولی هرچه بگویند نمی شنوند خانم ها مثل شبکه اینترنت هستند از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند خانم ها مثل چسب دوقلو هستند اگردستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگر باید سیم را برید خانم ها مثل موتور گازی هستند پرسر و صدا - کم سرعت - کم طاقت خانم ها مثل رعد و برق هستند اول برق چشماشون می رسه بعد رعد صداشون خانم ها مثل لیمو شیرین هستند اول شیرین و بعد تلخ می شوند خانم ها مثل موبایل هستند هر وقت کاری مهم پیش می اید در دسترس نیستند خانم ها مثل گچ هستند اگر چند دقیقه مدارا کنیدانچنان سخت می شوند که هیچ شکلی نمی گیرند خانم ها مثل کنتور برق هستند هر چند سال یکبار سن انها صفر می شود خانم ها مثل فلزیاب هستند هرگاه از نزدیکی طلا فروشی رد می شوندعکس العمل نشان می دهند خانم ها خیلی زرنگ هستند انقدر جنگیدند تا جایزه صلح را گرفتند + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 23:13 توسط پارسا |
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟ رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ اجازه هست که قلـبمو برات چراغوني کنم؟ پيش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربوني کنم؟ اجازه ميدي تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 16:42 توسط پارسا |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 23:38 توسط پارسا |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 17:47 توسط پارسا |
هـیرتا سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. + نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 20:40 توسط پارسا |
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسری که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن انها اعتراف داشت .تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش با دسته گلهای زیبا می امد بیشتر ازدوست پسرش لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیاادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که من برای تشکر پیشش بروم در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشست و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است. + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 20:23 توسط پارسا |
دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به ارژانتین منتقل شد. پس از ۲ ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون : لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ۱۰ بار به تو خیانت کرده ام !!!! و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم من را ببخش و عکسی را که به تو داده بودم را برایم پس بفرست. با عشق : روبرت دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه ی همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد ـ برادر ـ پسر عمو ـ پسر دایی و ... خودشان را به او قرض بدهند و همه ان عکسها را که کلی بودند به همراه عکس روبرت نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون: روبرت عزیز مرا ببخش اما هر چی فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم لطفا عکس خود را از میان عکس های پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان... برگرفته از بارون زده توسط زهـــرا http://www.barunzadeh.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 0:0 توسط پارسا |
الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي .همدردي كنم
بيش از انكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم بيش از انكه دوستم بدارند . دوست بدارم زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم ودر بخشيدن است كه بخشيده مي شويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:36 توسط پارسا |
تو این شبای خط خطی ستاره های پا پتی
گم شدنو نیست توی راه فانوسک رفاقتی به هرکی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی دنیا چه الوده شده به سم بی صداقتی پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی انگار تمام زندگی گرفته بوی کهنگی باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد به پای عشق و عاشقی مرهم دلدادگی زد باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 22:34 توسط پارسا |
به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 19:30 توسط پارسا |
|
| ||||||